عاشقانه


روزگار شاهزاده GEM TV روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

پشته هر چهره شهری است

کوچه هایش پر رمز پرراز

آسمانش چشم گاه باران،گاه آبی

وزمانی پر پرواز کبوترهاست

باغ این شهر پر از قاصدک است

همه این جا منتظرند،چشم به راه

خاک این شهر پراز خاطره سبز مسافرهاست

نقدی باید زد،قصه بکر شنیدن دارد

پشت هر چهره شهری است

پرشمع،پرنذر

آرزوها بادبادکهایی رقصان در هوا سرگردان

فرصتی باید

برای دل بستن،دیدن

پشت هر چهره شهری است

دروازه لبخند کجاست؟...

+نوشته شده در یکشنبه 18 بهمن ماه سال 1388ساعت02:40 AMتوسط سیاوش | نظرات (0)

نظرات (0)

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست

                  گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را

                         بر سفره رنگین خود بنشانمت،بنشین غمی نیست

حوای من بر من مگیر این خود ستایی را که بی شک

                              تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آئینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

                              تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست

همواره چون من، نه؛ فقط یک لحظه خوب من بیندیش

                لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم 

                     شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را

                          در دستهای بینهایت مهربانش مرهمی نیست

شاید و شاید هزاران شاید دیگر، اگر چه

                                 اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست


محمد علی بهمنی

+نوشته شده در سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1388ساعت11:59 AMتوسط سیاوش | نظرات (1)

نظرات (1)

من محکوم شدم به تنهایی...

کوله بارم را به دستم دادی و مرا از جزیره قلبت تبعید کردی به

دوردست ها...

آنقدر دور که هوای برگشتن به سرم نزند...

تو برای مجازات کسی که نمی دانست مرتکب کدامین گناه بود

که مجازاتی این چنین سنگین برایش رقم زد نیازی نبود وامدار

این همه فاصله شوی...

شایداین من بودم که نمی دانستم درآستان قصر پادشاهی

قلبت صادقانه دوست داشتن جرم است و گناهی بزرگ...

نترس...سرزنشت نمی کنم...نای برگشتن را هم ندارم ...

همان یک ذره نیرو و توانی را هم که داشتم خرج دلتنگی هایم

کردم...

درست است ناعادلانه مجازاتم کردی... و در کمال بی انصافی و

نهایت دلبستگی مرا از خود راندی...

اما آیا می دانستی هنوز هم تویی آن پادشاه کلبه حقیرانه

 

قلبم؟؟؟؟


+نوشته شده در چهارشنبه 30 دی ماه سال 1388ساعت10:54 PMتوسط سیاوش | نظرات (0)

نظرات (0)

. سکوت عجیبی دارد اینجا
دیگر تنها من مانده ام و خیال بودنت،
خنده هایت و نوشته هایی که ...
با خود چه کرده ای!؟ با من چه می کنی !؟
 دلم برایت تنگ می شود وقتی می خوانمت،
وقتی بلند بلند می خوانمت
تنهایی عجیبی است، دیوانه ام می کند گاهی
 وقتی می دانم دیگر برق چشمانت را توان دیدن نیست ...
کاش اینجا بودی، درست روبروی من!
سکوت می کردیم و در آن سکوت می خواندیم همدیگر را!

 

+نوشته شده در یکشنبه 13 دی ماه سال 1388ساعت12:08 PMتوسط سیاوش | نظرات (1)

نظرات (1)

خانه ای ساخته ام
پلکانش همه مهر،دربهایش احساس
شیشه اش آینه ادراک است
آه اما خانه
ساکنش درویش است ، آن تهیدست خیال ، آن تهیدست رفیق
او کسی می خواهد رغبت یکرنگی در وجودش باشد
او کسی می خواهد که وجودش باشد
رنج ابیات دلش را خواند ، هیجان نگه اش را داند
او کسی می خواهد ، نی لبک زن باشد
بربط و ضرب و سه تار
همه فرمانبر دستش باشند
ماه وخورشید و فلک ، همه محو نگه نرگس مستش باشند
او تو را می خواهد
نغمه اش شیوا کن
خانه اش زیبا کن

+نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر ماه سال 1388ساعت11:45 PMتوسط سیاوش | نظرات (1)

نظرات (1)

ترسم از این بود
دوباره دل باختن
دل به روزنه ی نور بستن
رفتن و رفتن
بوسیدن و اشک ریختن
بی تابی و بی قراری
تکرار سکوت بعد از طوفان
تنهایی و قلم و یه تیکه کاغذ
نوشتن از حماقت
چی شد که ترس پشت عشق پنهان شد
چی شد دوباره نقطه سرخط
چی شد...
من پایان بودم و...
چی شد آغاز شدم
نمی دانم
نمی دانم

+نوشته شده در شنبه 30 آبان ماه سال 1388ساعت03:09 AMتوسط سیاوش | نظرات (1)

نظرات (1)


با توام،با تو،خدا

یک کمی معجزه کن

چند تا دوست برایم بفرست

پاکتی از کلمه


جعبه ای از لبخند


نامه ای هم بفرست

کوچه های دل من

باز خلوت شده است

قبل از این که برسم،دوستی را بردند

یک نفر گفت به من باز دیر آمده ای

دوست قسمت شده است

با توام،با تو، خدا

یک دل قلابی

یک دل خیلی بد

چقدر می ارزد؟

من که هر جا رفتم

جار زدم

این قلب حراج شده


بدوید

یک دل مجانی

قیمتش یک لبخند

به همین ارزانی

هیچوقت اما

هیچکس قلب مرا قرض نکرد،

هیچکس دل نخرید

با توام،باتو،خدا

بیا،این دل من،پس مال خودت

من که دیگر رفتم اما

ببر این دل را


+نوشته شده در شنبه 23 آبان ماه سال 1388ساعت2:23 PMتوسط سیاوش | نظرات (0)

نظرات (0)

چه امید بندم در این زندگانی      که در ناامیدی سرآمد جوانی

سرآمد جوانی و ما را نیامد      پیام وفایی از این زندگانی

بنالم ز محنت همه روز تاشام       بگریم زحسرت همه شام تاروز

تو گویی سپندم بر این آتش طور      بسوزم ازاین آتش آرزوسوز

بودکاندرین جمع ناآشنایان      پیامی رساندمرا آشنایی؟

شنیدم سخنها زمهر و وفا.لیک      ندیدم نشانی زمهرووفایی

چوکس بازبان دلم آشنانیست      چه بهترکه ازشکوه خاموش باشم

چویاری نیست مراهمدرد.بهتر      که ازیادیارن فراموش باشم

ندانم درآن چشم عابدفریبش      کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست؟

ندانم که آن گرم و گیرانگاهش       چنین دل شکاف وجگرسوز ازچیست؟

ندانم درآن زلفکان پریشان      دل بیقرارکه آرام گیرد؟

ندانم که ازبخت بد آخرکار      لبان که ازآن لبان کام گیرد؟

 دکتر علی شریعتی

 

+نوشته شده در دوشنبه 18 آبان ماه سال 1388ساعت2:20 PMتوسط سیاوش | نظرات (0)

نظرات (0)

پنجره ی رویایی


.......شـاید این صفحه همان پنجرهء رویایی است
...که من از شیشهء شفاف لغات
!!روی زیبای تو را می بینم

..گاه تابیدن مهتاب حضور و نسیمی که معطر به تو و شادابی است
...می خورد بر تن این پنجره ی رویایی

...واژه ها می خوانند غزل مستی تو.....شعر بیتابی من
!و گل هر کلمه رنگ عشقی دارد
که در اندیشه من
....!رنگ چشمان تو است

ای صدایت پر از آرامش روح
و دلت آینهء پاک وجود
باورت هست که من نغمهء وصل تو بر لب دارم؟
و به یاد نامت همه شــب تا به سحر بیدارم؟؟؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان ماه سال 1388ساعت4:45 PMتوسط سیاوش | نظرات (0)

نظرات (0)

ساختم با آتش دل لاله زاری شد مرا

سوختم خار تعلق نوبهاری شد مرا

 

سینه را چون گل زدم چاک اول از بیطاقتی

آخر از زندان تن راه فراری شد مرا

 

هر چراغی در ره گمگشته ای افروختم

در شب تار عدم شمع مزاری شد مرا

 

دل به داغ عشق خوش کردم گل از خارم دمید

خو گرفتم با غم دل غمگساری شد مرا

 

گوهر تنهائی از فیض جنون دارم به دست

گوشه ی ویرانه گنج شاهواری شد مرا

 

کج نهادان را از کس باور نیاید حرف راست

عیب خود بی پرده گفتم پرده داری شد مرا

 

پیش پیکان بلا سنگ مزارم شد سپهر

جا به صحرای عدم کردم حصاری شد مرا

 

چون نسوزم شمع سان ؟کز داغ محرومی رهی

بر جگر هر شعله ی آهی شراری شد مرا

 

+نوشته شده در سه شنبه 5 آبان ماه سال 1388ساعت10:14 PMتوسط سیاوش | نظرات (0)

نظرات (0)

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

 برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطر دود لاله های وحشی

 به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم... دوست می دارم 


+نوشته شده در سه شنبه 28 مهر ماه سال 1388ساعت10:50 PMتوسط سیاوش | نظرات (0)

نظرات (0)

کوچک من!باز دل تنگ نگاهت مانده ام

تشنه کام آن لبان بوسه خواهت مانده ام

واژه هایت دیر شد ...این روح شاعر پیشه سوخت

در هوای شعرهای گاهگاهت مانده ام

سرکشی های تو عاشق تر از اینم می کند

گل به دست و شعر بر لب سر به راهت مانده ام

دل سپردن اشتباهی بود شیرین و قشنگ

تا همیشه وامدار اشتباهت مانده ام

گرچه این احساس کودک مانده رنجت می دهد

مادری کن با منی که در پناهت مانده ام

کوچک من! این پریشان کیست در چشمان تو؟

محو در آیینه ی چشم سیاهت مانده ام


+نوشته شده در جمعه 24 مهر ماه سال 1388ساعت2:13 PMتوسط سیاوش | نظرات (0)

نظرات (0)

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد , یک نفر هست که اینجا

بین آدمهایی , که همه سرد و غریبند باتو

تک و تنها به تو می اندیشد

و کمی

دلش از دوری تو دلگیر است

....

مهربانم ای خوب

!

یاد قلبت باشد,یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است

,

زیر این سقف بلند, هر کجایی هستی , به سلامت باشی

و دلت همواره ,محو شادی و تبسم باشد

...

مهربانم ای خوب

!

یاد قلبت باشد

یک نفر هست که دنیایش را

همه ی هستی و رویایش را, به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش می خواهد, لحظه ها را با تو , به خدا بسپارد

...

مهربانم ای خوب

!

یک نفر هست که با تو

تک و تنها , با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور

!

پر احساس و خیال است و سرور

!

مهربانم !این بار , یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو

به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح , گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش , راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی

...

 

+نوشته شده در دوشنبه 20 مهر ماه سال 1388ساعت8:17 PMتوسط سیاوش | نظرات (2)

نظرات (2)

حق با تو بود

جدار آرزوهایم را می شکنم

همه را روانه می کنم


به سوی قلم و کاغذی که روزی باد خواهد برد

چونان اندیشه های واهی که تک به تک آنها را


به شوق بهار روی گلبرگهای گلهای کنار پنجره ات نگاشته بودم


و باد پرپر کرد و برد


همیشه حق با تو بود...


می دانم


دستم به خورشید نمی رسد


چشمانم هم که بیهوده


آسمان سرگردان را می پاید


راستش را بخواهی


حتی نمی دانم برای پایان کدام جمله باید


شکل علامت سوال بشوم


تا جوابم را بدهی!


گاهی فراموش می کنم


برای درک فاصله ی من


تا غرور این حروف


اتنظار زیادی از تو دارم!

امان از دزدان واژه


تقصیر من نیست

باور کن قحطی واژه شده است


مطمئنم اگر سهراب هم حالا اینجا بود


مرا چون علامت سوالی واژگون


کنار شعرش می گذاشت


اما تو همچنان ...


مهم نیست


دیگر کار از کار گذشته است


بعد از غروب نمناک نگاه من و تو


خورشید هم درد بی درمان گرفته است


آری حق با تو بود


دستم به خورشید نمی رسید

+نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر ماه سال 1388ساعت6:29 PMتوسط سیاوش | نظرات (0)

نظرات (0)

نه !

کاری به کار عشق ندارم

من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر

در این زمانه دوست ندارم

انگار               

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا هر چیز و هر کس

که دوست تر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد

از تو دریغ میکند

پس با همه وجودم خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد

این شعر را هم نا گفته میگذارم  ....

تا روزگار بو نبرد ....

گفتم که ...

کاری به کار عشق ندارم !

+نوشته شده در یکشنبه 12 مهر ماه سال 1388ساعت10:51 PMتوسط سیاوش | نظرات (0)

نظرات (0)