Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 14 شهریور ماه سال 1387

زیر گنبد کبود

جز من و خدا

کسی نبود

 

روزگار روبه راه بود

هیچ چیز

نه سفید و نه سیاه بود

با وجود این

مثل اینکه چیزی اشتباه بود

 

زیر گنبد کبود

بازی خدا

نیمه کاره مانده بود

واژه ای نبود و هیچ کس

شعری از خدا نخوانده بود

 

تا که او مرا برای بازی خودش

انتخاب کرد

توی گوش من یواش گفت

تو دعای کوچک منی

بعد هم مرا مستجاب کرد

 

پرده ها کنار رفت

خود به خود

با شروع بازی خدا

عشق افتتاح شد

 

سالهاست

اسم بازی من و خدا

زندگی ست

 

هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما

عجیب نیست

بازی ای که ساده است و سخت

مثل بازی بهار با درخت

 

با خدا طرف شدن

کار مشکلی ست

زندگی

بازی خدا و یک عروسک گلی ست...

شرط عشق(داستان)  چاپ
تاریخ : سه شنبه 12 شهریور ماه سال 1387

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

عاشق تنها  چاپ
تاریخ : یکشنبه 10 شهریور ماه سال 1387


امشب همه چیز رو به راه است
همه چیز آرام.....آرام  ... باورت می شود ؟ دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با 
یاد تو  "
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غ
یر تو !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت ...


ادعای عاشقی  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 7 شهریور ماه سال 1387

با عـُبـور بـادهـایِ در گـذر

قاصدی می آید آیا از سفر؟

آخرش غـَلیانِ بُغضِ بی قرار

می زنـد بـر آبـهـایِ بی گدار

آن تَعَلّل هایِ قلب و خامی اش

قِصّه هایِ تـَلخِ نا فرجامی اش

تا که با جانَت سرِ ِ بازی نداشت

غم مَجال صَحنه پردازی نداشت

دل ولی هرگز شَبیخونی نکرد

خار ِغـم در پـای مجنونی نکرد

بَند بَندِ بودنَش را می گُسَست

خلوتِ آیینه ها را می شِـکست

در خود ، امّا خسته و صد پاره بود

بــار بـَـردار ِ تـَنـی بـیـچـاره بـود

تا گذَر می کردی از قلبِ سراب

با نگاهی مُلتـَمِس بر نقشِ آب

غـُصّه ها را قِصّه می پَرداختی

قِصّه ها را زندگی می ساختی

دفتر ِاحساس ها رنـگی نـداشت

واژه هایش، هرگز آهنگی نداشت

حُرمـَتِ انـسانی اش مَعیوب تر

بَر تـَنـَش پـروانه ها مـَصلـوب تر

آنـکه از نـابـاوَریـها خـَسـتـه بود

تا کـُجا پـَرواز را پـَر بـَسته بود

واژه را داغِ صِـدا سَـر ریـز کـرد

در سُـکوتِ سینه حـَلق آویز کرد

آنچنان با حِسِّ مرگ آغـشته بـود

عشق را با دستهایش کُشته بود

بی گمان آهنگِ باران نیست این

گریه های تلخِ بی حَرفیست این

در تـَلاطُـم هـایِ ایـن طوفانِ مـرگ

شاخه ماند و حَسرت و یک دانه برگ

دیگر ، ای شب ، دشمنِ دیرینِ روز

چـشمِ ِ اُمّیـدی به بـیـداری نـَدوز

آمـدی در خواب او هـَذیـان شُدی

یـک رکوردِ تـَلـخِ بـی پـایـان شـُدی

جانِ گـرمِ نور ، از شبـها چـه دید؟؟!

جـُز جـَوابِ تـُنـدِ سَر بــالا نـَدیــد

پس چه دارد جُز دلی سرما زده

بر هر آنـچه بـوده پـُشتِ پـا زده

آتـَشی در نـُطفه خـاکستر شده

شورِ ِ ایمانی ، که بی باوَر شده

در دلـَـش پـَرواز امـّا بی نـَفَس

آشِـنـایِ تـنـگــنـاهـایِ قـَفـَس

شکلِ یک بُغضِ نََفَس گیرم هنوز

از قَفـَس هایِ تو دِلگیـرم هنـوز

آسِمان در آرزویِ بـالِ عـشـق

بی خـبـَر از آفـَتِ غَربالِ عشق

تا پـَـرنده بـودن امّـا راه بـود

اِدِّعایِ عاشِقیت بی گاه بود

خداحافظ  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 7 شهریور ماه سال 1387

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق، از دلبستگی هایم؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم؟
خداحافظ ، تو ای همپای شبهای غزل خوانی
خداحافظ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ، بدون تو گمان بردی که می مانم
خداحافظ، بدون من یقین دارم که می مانی!!!!

 

سلام  چاپ
تاریخ : سه شنبه 5 شهریور ماه سال 1387

سلام دوستان

شرمنده که ادو سه هفته نبودم

یکسری مشکلات داشتم که باید حلشون می کردم

ولی حالا دوباره بر گشتم

اینم اولین پست

با عـُبـور بـادهـایِ در گـذر

قاصدی می آید آیا از سفر؟

آخرش غـَلیانِ بُغضِ بی قرار

می زنـد بـر آبـهـایِ بی گدار

آن تَعَلّل هایِ قلب و خامی اش

قِصّه هایِ تـَلخِ نا فرجامی اش

تا که با جانَت سرِ ِ بازی نداشت

غم مَجال صَحنه پردازی نداشت

دل ولی هرگز شَبیخونی نکرد

خار ِغـم در پـای مجنونی نکرد

بَند بَندِ بودنَش را می گُسَست

خلوتِ آیینه ها را می شِـکست

در خود ، امّا خسته و صد پاره بود

بــار بـَـردار ِ تـَنـی بـیـچـاره بـود

تا گذَر می کردی از قلبِ سراب

با نگاهی مُلتـَمِس بر نقشِ آب

غـُصّه ها را قِصّه می پَرداختی

قِصّه ها را زندگی می ساختی

دفتر ِاحساس ها رنـگی نـداشت

واژه هایش، هرگز آهنگی نداشت

حُرمـَتِ انـسانی اش مَعیوب تر

بَر تـَنـَش پـروانه ها مـَصلـوب تر

آنـکه از نـابـاوَریـها خـَسـتـه بود

تا کـُجا پـَرواز را پـَر بـَسته بود

واژه را داغِ صِـدا سَـر ریـز کـرد

در سُـکوتِ سینه حـَلق آویز کرد

آنچنان با حِسِّ مرگ آغـشته بـود

عشق را با دستهایش کُشته بود

بی گمان آهنگِ باران نیست این

گریه های تلخِ بی حَرفیست این

در تـَلاطُـم هـایِ ایـن طوفانِ مـرگ

شاخه ماند و حَسرت و یک دانه برگ

دیگر ، ای شب ، دشمنِ دیرینِ روز

چـشمِ ِ اُمّیـدی به بـیـداری نـَدوز

آمـدی در خواب او هـَذیـان شُدی

یـک رکوردِ تـَلـخِ بـی پـایـان شـُدی

جانِ گـرمِ نور ، از شبـها چـه دید؟؟!

جـُز جـَوابِ تـُنـدِ سَر بــالا نـَدیــد

پس چه دارد جُز دلی سرما زده

بر هر آنـچه بـوده پـُشتِ پـا زده

آتـَشی در نـُطفه خـاکستر شده

شورِ ِ ایمانی ، که بی باوَر شده

در دلـَـش پـَرواز امـّا بی نـَفَس

آشِـنـایِ تـنـگــنـاهـایِ قـَفـَس

شکلِ یک بُغضِ نََفَس گیرم هنوز

از قَفـَس هایِ تو دِلگیـرم هنـوز

آسِمان در آرزویِ بـالِ عـشـق

بی خـبـَر از آفـَتِ غَربالِ عشق

تا پـَـرنده بـودن امّـا راه بـود

اِ دِّعایِ عاشِقیت بی گاه بود

داستان(رفیق )  چاپ
تاریخ : یکشنبه 2 تیر ماه سال 1387

 

چارلی و آنتیمو با آنکه ملیتشان با هم فرق داشت اما
رفاقتشان آنقدر قوی بود که زبانزد بچه های دانشگاه
بودند.به شکلی که در سال آخر وقتی آنتیمو نتوانست 6 واحد را بگذراند چارلی هم در جلسه
امتحان برگه هایش را سفید داد تا رفیقشسال آخر را تنها نباشد!
اما پس از فارغ التحصیلی و از وقتی آنتیمو ازدواج کرد میانشان فاصله افتاد

و همین باعث شد چارلی معتاد شود.البته آنتیمو باز هم او را تنها نگذاشت و چند مرتبه او را ترک داد اما پس از چند وقت
چارلی دوباره اعتیادش را شروع میکردو ... تا بالاخره آنتیمو یک روز آنقدر عصبانی شد
که وقتی چارلی برای صدمین بار از او پول خواست تا مواد بخرد آنتیمو رفیق قدیمی اش را از خونه بیرون کرد!
چارلی مدتی آواره بودو... تا ناگهان فرشته نجاتش در هیبت دختری زیبا و ثروتمند به سراغش آمد
!
چارلی طوری عاشق لیندا شد که توانست اعتیادش را ترک کند
.
تا اینکه یک روز چارلی همراه زنش به خانه آنتیمو رفتند و موقع شام چارلی حرف دلش را زد
.
من احمق ترین رفیق عالم هستم که یک سال عمرم را در دانشگاه هدر دادم به خاطر تو!اما تو پول یک وعده مواد را به من ندادی
!
آنتیمو اما لبخند تلخی زد و گفت:نه!احمق ترین من هستم که پول مواد را به تو ندادم اما خواهر زیبا و ثروتمندم را

فرستادم تا با عشقش تو را از لجنزار خارج کند

سپس آنتیمو سرش را پایین انداخت تا شرمندگیه چارلی را نبیند

 

سنگدل  چاپ
تاریخ : شنبه 1 تیر ماه سال 1387

جان من, سنگدلی...!دل به تو دادن غلط است

 بر سر راه  تو چون  خاک  فتادن  غلط  است

 چشم  امید  به  روی  تو  گشادن   غلط  است

 روی  پر  گرد  به  راه تو نهادن   غلط  است

 رفتن  اولاست ز کوی تو ستادن غلط  است

 جان شیرین به تمنای تو تو دادن   غلط  است

 تو نه  انی   که   غم    عاشق   زارت   باشم

 چون شود  خاک بر ان   خاک  گزارت  باشم

 مدتی  هست  که   حیرانم و   تدبیری   نیست

 عاشق  بی  سرو  سامانم و    تدبیری   نیست

 از  غمت  سر به  گریبانم و  تدبیری    نیست

 خون  دل  رفته  به  دامانم و  تدبیری   نیست

 از جفای تو   بدین   سانم و   تدبیری    نیست

 چه   توان  کرد   پشیمانم و  تدبیری    نیست

 شرح   درماندگی   خود به  که  تقریر  کنم

 عاجزم.! چاره ئ من چیست چه  تدبیر کنم

جان من, سنگدلی...!دل به تو دادن غلط است

 بر سر راه  تو چون  خاک  فتادن  غلط  است

 چشم  امید  به  روی  تو  گشادن   غلط  است

 روی  پر  گرد  به  راه تو نهادن   غلط  است

 رفتن  اولاست ز کوی تو ستادن غلط  است

 جان شیرین به تمنای تو تو دادن   غلط  است

 تو نه  انی   که   غم    عاشق   زارت   باشم

 چون شود  خاک بر ان   خاک  گزارت  باشم

 مدتی  هست  که   حیرانم و   تدبیری   نیست

 عاشق  بی  سرو  سامانم و    تدبیری   نیست

 از غمت  سر به  گریبانم و  تدبیری    نیست

 خون  دل  رفته  به  دامانم و  تدبیری   نیست

 از جفای تو   بدین   سانم و   تدبیری    نیست

 چه   توان  کرد   پشیمانم و  تدبیری    نیست

 شرح   درماندگی   خود به  که  تقریر  کنم

 عاجزم.! چاره ئ من چیست چه  تدبیر کنم

آخرین تماس  چاپ
تاریخ : جمعه 17 خرداد ماه سال 1387

 

توی آخرین تماست گفتی از یاد تو رفتم

         گفتی عاشقی دروغه از هوس بود هر چی گفتم

دلمو چه ساده باختم به  نگاه پر فریبت

             چه آتشی می سوزونه اون دو تا چشم نجیبت

دیگه حرمتی نذاشتی واسه این دل دیوونه

                  دلمو شکستی ، باشه تو فقط یادت بمونه

بعد تو جایی ندارم واسه موندن ای غریبه

                     رفتنت راستی محضه، نه دروغه نه فریبه

هی فلانی  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 15 خرداد ماه سال 1387

هی فلانی

زندگی شاید همین باشد
یکفریب ساده و کوچک
آن هم ازدست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جزبا او نمیخواهی!
من به گمانم زندگی باید همین باشد
آه....آه،اما
او چرااین را نمیداند؟
او چرا اینقدر غافل است از من؟
من نمی دانم چرا طاووس من
این رانمی داند که دل من هم دل است آخر
سنگ و آهن نیست

 

می خوانمت……  چاپ
تاریخ : یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387

 

می خوانمت به نام سزاوار دیگری

ای انکه از حریم تکلم فراتری

می ایی و به وزن صداقت برای عشق

صدها غزل, شقایق ابی می اوری

بر عجز ناتمام افقهای شبزده

اعجاز پر فروغ طلوع مکرری

تو قبله گاه باور چندین طلوع سبز

معبود بی نیاز هزاران صنوبری

می خوانمت به نام غریبه به نام خویش

می خوانمت به نام سزاوار دیگر ی...!

اگر می دانستی  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 8 خرداد ماه سال 1387


اگر  می دانستی که چقدر دوستت دارم

سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.


ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

هرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

لحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد.


ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

همه چیز را فدایم می کردی
همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را...  قلبت را...  حرفت را...


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد.


کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی . . .

 .

اگر می دانستی  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 8 خرداد ماه سال 1387


اگر  می دانستی که چقدر دوستت دارم

سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.


ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

هرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

لحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد.


ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

همه چیز را فدایم می کردی
همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را...  قلبت را...  حرفت را...


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد.


کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی . . .

 .

بر روی آب که رسیدی، خوش باش، رقص کن، مست باش!  چاپ
تاریخ : سه شنبه 7 خرداد ماه سال 1387

بر روی آب که رسیدی، خوش باش، رقص کن، مست باش!
 

راستی!
در بازیت برروی آب، حواست بر دوردست ها نیز باشد.
قایقی خواهد آمد
با پارو های آبی رنگ بر روی آب
و در روی آن دخترکی سپید را خواهی دید که پیراهن سرمه ای بر تن دارد و
گیسوانش را در معبر عطر و باد های خوشبوی دریا رها کرده است.
سراغ تو اگر آمد،
مهربان باش
ناز مکن.
سلامت می کند
پاسخش ده.
دست بر آب می برد، نازت می کند و تو را می چیند.
تو را که چید،
ناراحت نباش
اخم مکن
چرا که او دیگر بزرگ شده است.
چرا که او دیگر راز گل ها را می فهمد.
چرا که او دیگر زیبا شده است.

او تورا خواهد بویید و بوسه بر لبهای سرخت خواهد زد و در میان گیسوان گندمیش-
[
بر تو جای خواهد داد. و تو را خواهد کاشت،]
برای آغازی دیگر
و این آن لحظه ای است که دیگر آفتاب نگران تو نیست و
تو دیگر نگران آفتاب نیستی.

راستی!
سراغ مرا اگر از تو گرفت،
بگو، «نمی شناسمس

بگو فقط یک بار در کوچه های تنهایی اقیانوس دیدمش،
همین وبس.

 

تــا ابـــد دوستت دارم  چاپ
تاریخ : دوشنبه 6 خرداد ماه سال 1387
اگر بعد از مرگم از تو پرسیدند : آن وجودی را که
زمانی با تو میدیدند که بود؟

بگو: دنیایی از عشق بود که درحسرت رسیدن به
کرانه عشق مرد.

بگو: دیوانه ی بت پرستی بود که بتش را دیوانه
وار دوست می داشت.

بگو: اشک در بدری بود که به هیچ دیده ای به جز
دیده ی من آشیان نداشت.

بگو: برای اندک زمانی با من بود ولی تا آخرین
لحظه هایش می گفت :

تــا ابـــد دوستت دارم